همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!
گفتم:می دونم!
گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا!
گفتم: می دونم!
گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی !
… گفتم:می دونم!
گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟!
گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم
.
خدایا یادته..
دستشوگرفتم آوردم پیشت
گفتم من فقط اینو میخوام
گفتی این کمه بهتراز اینو برات گذاشتم کنار..
پاموکوبیدم زمین وگفتم:همینو میخوام
گفتی:آخه نمیشه!قول اینو ب یکی دیگه دادم!
یادته خدا!!
حالاراحت شدی..رفت!
همینو میخواستی،می خواستی شکستنمو ببینی..
تاکی میخوای بخاطر بقیه از آرزوهام بگذری؟!
:: اون
لحظه که گفتی : یکی بهتر از تورو پیدا کردم
یاد اون روزایی افتادم که به ۱۰۰ تا بهتر از تو گفتم من
بهترینو دارم . . .
گاهی اوقات ارزشِ
در آغوش کشیدن بالشتت ، هزار برابر بالاتر از در آغوش کشیدن یه نامرده !
.
چشمانم را می
بندم …
نقابت را بردار ، بگذار صورتت هوایی
بخورد !
در کل دنیا به صداقت یک نفر اطمینان داشتم اما متوجه شدم
استثنا وجود ندارد …
.
.
کاشکی یکی بود که فقط با یکی بود …
رنگهای چراغ راهنما
جدول ضرب
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم
آدم ها را بلد نیستم.!
مرد ثروتمند بدون فرزندی که به پایان زندگی اش رسیده بود کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد :
“تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط
هیچ برای فقیران” اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند ، پس
تکلیف آن همه ثروت چه می شد ؟
مردی در حالی که به قصرها و خانه های زیبا مینگریست به دوستش گفت : وقتی این همه اموال رو تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟؟؟
دوست او دستش رو گرفت و به بیمارستان برد و گفت : وقتی این بیماریها رو تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟؟؟
دانستنیها
آیا میدانید : دندان تنها بخش از بدن انسان است که ترمیم نمی شود ؟
آیا میدانید : هر چروک ایجاد شده در ابرو نتیجه ۲۰۰۰۰۰ اخم است ؟
آیا میدانید : ورزش کردن در گرما به کاهش اشتها کمک میکند ؟
آیا میدانید : عمر پرزهای چشایی انسان از ۷ تا ۱۰ روز است ؟
آیا میدانید : اندازه قلب هر فرد به اندازه مشت اوست ؟
آیا میدانید : قلب انسان بطور متوسط ۱۰۰ هزار بار در سال میتپد ؟
آیا میدانید : سریع ترین عضله بدن انسان زبان اوست ؟
آیا میدانید : بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ؟
آیا میدانید : تنها قسمت بدن که خون ندارد قرنیه چشم است ؟
آیا میدانید : استرس تا ۵ برابر سیستم ایمینی بدن را پایین می آورد ؟
آیا میدانید : تـنها در طول زمانی که این جمله را می خوانید در حدود ۵۰ هزار سلول بدنتان میمیرد و سلول های جدید جایگزین آن می شود ؟
آیا میدانید : در طـول یـک ساعت قلب شما آنقدر سخت کار می کند کـه مــی تـــوانــد انرژی حمل یک جسم یک تنی به اندازه یک کیلومتر از سطح زمین را تامین کند ؟
آیا میدانید : اولین دوقلوهای آزمایشگاهی اولین بار در سال ۱۹۸۱ به دنیا آمدند ؟
آیا میدانید : اگر سلول های موجود بر روی پوست بدن انسان را به دنبال هم بچینیم، طول آن به ۴۵ مایل خواهد رسید ؟
آیا میدانید : در طول یک سال، قلب یک انسان عادی ۴۰ میلیون بار می تپد ؟
آیا میدانید : بیشتر انسانها در یک دقیقه ۲۵ مرتبه پلک می زنند و بطور میانگین هر انسان سالانه بیش از ۱۳ میلیون مرتبه پلک می زند ؟
آیا میدانید : معده شما باید هر دو هفته یکبار ماده مخاطی جدید ترشح کند در غیر اینصورت خودش را هضم خواهد کرد ؟
آیا میدانید : شش سمت چپ کوچکتر از شش سمت راست است تا فضایی برای قلب ایجاد شود ؟
آیا میدانید : جراحی چشم یکی از پیشرفت های چشمگیر در طب باستان به شمار می رود ؟
آیا میدانید : عطسه در هنگام خارج شدن از دهان، سرعتی بالغ بر ۱۰۰ مایل بر ساعت دارد ؟
آیا میدانید : اگر بدن شما خشک و یخ زده شود ۱۰% به وزن آن اضافه خواهد شد که این مقدار وزن اضافی را مایکرو ارگانیسم هایی که بر روی بدن قرار دارند، تشکیل می دهند ؟
آیا میدانید : زمانیکه گوشت و شیر را با هم می خورید، بدن به هیچ وجه کلسیم شیر را جذب نمی کند و بهتر است میان مصرف گوشت و شیر حداقل ۲ ساعت فاصله باشد ؟
آیا میدانید : ما یک داروخانه کامل در بدن خود داریم و می توانیم هر دارویی را در بدن خود تولید کنیم ؟
آیا میدانید : طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ؟
آیا میدانید : محـقـقان اخیـراً بـه ایـن نتیجه رسیده اند که کلیه انسان ۵۰۰ عملکرد متفاوت دارد ؟
آیا میدانید : ساختمان عملکرد دست وال، سگ، پرندگان (بال ها) و انسان دقیقاً مشابه است ؟
آیا میدانید : شبکه چشم ۱۳۵ میلیون سلول احساس دارد که مسئولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارد ؟
آیا میدانید : چشم انسان حدود ۱۳۵ میلیون سلول بینایی دارد که معادل یک دوربین ۱۳۵ مگاپیکسل عمل می کند ؟
آیا میدانید : چشم سالم انسان میتواند ده میلیون رنگ را مختلف را ببیند و آنها را از یکدیگر تمیز دهد ؟
آیا میدانید : گوش و بینی شما در تمام طول عمر به رشد خود ادامه می دهند ؟
آیا میدانید : چشمهای ما از بدو تولد همین اندازه بودهاند، اما رشد گوش و بینی ما هیچوقت متوقف نمیشوند ؟
آیا میدانید : شواهد نشان داده است که انسان از هفتاد هزار سال پیش لباس بر تن می کرده است ؟
آیا میدانید : عمر مفید انسانها در کف دستشان اینگونه (۸۱ – ۱۸ = ۶۳) نوشته شده است ؟
آیا میدانید : ضریب هوشی انسان های معمولی بین ۸۵ تا ۱۰۵ است ؟
آیا میدانید : هر تار موی انسان میتواند تا وزن ۱۰۰ گرم رشد کند ؟
آیا میدانید : یک انسان نهایتا میتواند با سرعت ۳۵ کیلومتر در ساعت بدود ؟
آیا میدانید : کالبد شکافی انسانهای جدید بسیار بیشتر از انسانهای قدیمی طول میکشد ؟
آیا میدانید : انسان با خوردن ۲۰ نیش از زنبور عسل در آن واحد خواهد مرد ؟
آیا میدانید : هر انسان میتواند ۱ دقیقه نفس خود را حبس کند و رکوردش در جهان ۸۵ ثانیه است ؟
آیا میدانید : وزن اسکلت انسان بالغ ۱۳ تا ۱۵ کیلوگرم است ؟
آیا میدانید : انسان اولیه (ناندرتال ها) و اجداد اولیه انسان هر دو در یک زمان در اروپا بودند ؟
آیا میدانید : یک انسان ۸ ثانیه بعد از قطع گردن هنوز به هوش است ؟
آیا میدانید : لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض میشود ؟
آیا میدانید : انسان ۹ هزار سال پیش از میلاد برای اولین بار به کشاورزی پرداخت ؟
آیا میدانید : دویست میلیون موجود زنده روی زمین وجود دارد که انسان یکی از آنها است ؟
آیا میدانید : کبد انسان در ۳۰۰ تا ۵۰۰ روز نو میشود، یعنی اینکه از سلولهای جدیدی برخوردار میشود ؟
آیا میدانید : تقریبا ۶۵ ٪ وزن انسان را اکسیژن تشکیل میدهد ؟
آیا میدانید : انسان برای اولین بار در ۱۷۸۳ پرواز را تجربه کرد و توانست ۸ کیلومتر با بالن پرواز کند ؟
آیا میدانید : جنین انسان بعد از ۱۷ هفته (۴ ماه) می تواند خواب هم ببیند ؟
آیا میدانید : تنها موجودای که میتواند به پشت بخوابد انسان است ؟
آیا میدانید : بدن یک انسان در طول عمرش به طور متوسط ۱۳۰۰ لیتر عرق تولید میکند ؟
آیا میدانید : انسانهای راست دست به طور میانگین ۹ سال بیش از چپ دستها عمر میکنند ؟
آیا میدانید : کره زمین از ۱۰۲ عنصر بوجود آمده و این ۱۰۲ عنصر در بدن انسان وجود دارد ؟
آیا میدانید : حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است ؟
آیا میدانید : حدود ۱۰ درصد وزن بدن انسان (بدون آب) را باکتریها تشکیل میدهند ؟
آیا میدانید : از دست دادن تنها ۱% از آب بدن موجب تشنگی میشود ؟
آیا میدانید : بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است ؟
آیا میدانید : ناخنهای انگشتان دست، تقریبا چهار برابر ناخنهای پا رشد میکنند ؟
آیا میدانید : قد انسان تا ۲۰، ۲۵ سالگی و گاها ۴۰ سالگی بلند میشود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود ۶ میلیمتر کوتاه میشود ؟
آیا میدانید : دهان انسان روزانه یک لیتر بزاق تولید میکند ؟
آیا میدانید : وزن پوست بدن انسان بالغ بر ۲/۷ کیلوگرم (دو و هفت دهم) است ؟
آیا میدانید : کمبود خواب، زودتر از کمبود غذا موجب مرگ انسان میشود ؟
آیا میدانید : انسان در سال ۳۰۰۰ قد متوسط ۲ متر و ۱۲۰ سال عمر و پوست قهوهای خواهد داشت ؟
آیا میدانید : قلب انسان هنگام تپیدن میان دو تپش استراحت میکند این یعنی اگر فرد ۷۰ سال عمر کرده باشد قلبش به اندازه ۴۰ سال استراحت کرده است ؟
آیا میدانید : وزن اسکلت انسان بالغ بر ۱۳ تا ۱۵ کیلوگرم است ؟
آیا میدانید : انسانهای امروزی بطور متوسط شش سال از عمر را تلویزیون نگاه می کنند و شش سال را هم صرف غذا خوردن میکنند و یک سوم از عمر را هم در خوابند ؟
آیا میدانید : مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند ؟
آیا میدانید : مغز بیشتر انرژی را در بدن مصرف میکنند به همین دلیل هم از سایر نقاط بدن گرمتر است ؟
آیا میدانید : مغز یک انسان در طول یک روز بیشتر از تمام تلفن های جهان به سلول ها پیام عصبی می فرستد ؟
آیا میدانید : پیام های عصبی با سرعتی برابر با ۱۷۰ مایل در ساعت به مغز رسیده و از مغز به سلول های عصبی می رسند ؟
آیا میدانید : مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید ؟
آیا میدانید : بطور متوسط یک انسان در طول زندگی خود در حدود ۴۴ پوند گرد و خاک را تنفس میکند ؟
آیا میدانید : در تمام انسانهای کره زمین ۹۹۹ % شباهت ژنتیکی وجود دارد ؟
آیا میدانید : طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟
آیا میدانید : در یک سانتی متر پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است ؟
آیا میدانید : در هـر ۳ سانتی متـر از پوست، ۴ هزار بافت عصبی، ۱۳۰۰ سـلول عصبی، ۱۰۰ غده عرق، ۳ میلیون سلول، و ۳۰۰۰ رگ خونی وجود دارد ؟
آیا میدانید : اگر رگ های خونی موجود در ۵ سانتی متر از پوست را در امتداد هم قرار دهیم، طول آن به ۲۰ فوت می رسد ؟
آیا میدانید : اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلومتر میشود ؟
آیا میدانید : کبد یا جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن برداشته شود دوباره رشد میکند ؟
آیا میدانید : خطر بیماری قلبی و سرطان ریه در افراد غیر سیگاری که در خانه در معرض دود سیگار اطرافیانشان هستند، بیست و پنج درصد بیشتر از دیگران است ؟
آیا میدانید : بدن ما به طور مداوم خود را ترمیم می کند هر سه ماه یکبار بافت استخوانی به طور کامل تعویض می شود و هر ماه پوست جدید رشد می کند به راحتی می توانیم فرآیند پیری را به تاخیر بیندازیم ؟
آیا میدانید : بدن یک انسان معمولی به اندازه کافی شامل: سولفور برای کشتن تمام شپش های بدن یک سگ، کربن برای ساخت ۹۰۰ مداد، پتاسیم برای آتش زدن یک توپ فوتبال، چربی برای ساختن ۷ قالب صابون، فسفر برای درست کردن سر ۲۲۰۰ کبریت و آب برای پر کردن ۱۰ تنگ را دارد ؟
آیا میدانید : پیشانی انسان مرکز دمای انسان است یعنی اگر شما دمای پیشانیتان را تغییر دهید دمای بدنتان هم به همان انداره تغییر میکند این یکی از دلایلی است که وقتی ما می خواهیم ببینیم که آیا تب داریم یا نه دستمان را روی پیشانی میگذاریم ؟
جدیداً اسم خیانت شده یه اشتباه …که باید ببخشی و فراموش کنی
وگرنه محکوم می شی به کینه ای بودن!
باران ببــار
تمــامـ ِ خاطـره هــا را بشــور
تمــامـ ِ دوستــتـ دارمـ هــا
تمامـ ِ عاشقــانــهـ هــا
ببــار کهـ مـنـ هــمـ شــرمـ نکنــمـ
مـن هــمـ ببــارمـ ...
اینجا زمین است٬زمین گرد است!
تویی که مرا دور زدی...فردا به خودم خواهی رسید!!
حال و روزت دیدنیست...
گاهی تنها ماندن ، بهای آدم ماندن است ...
شنیده بــود ، لِــذتی در گُـذشت هَستـــ.....
از مَـــن گُـذشت و رَفـتـــــ
لَعنـت بِـــه این واژه هــا کِـــه مِثـل هَـــم خـوانـده مـی شـونـد
بعضی ادما تخصصشون دل شکستن.......
و امروز زیادن این جور ادما
کلاغ پر...
نه کلاغ را بگذاریم برای آخر...
نگاهت پر...
خاطراتت هم پر...
صدایت پر...
جوانی ام پر...
من هم پر...
حالا تو مانده ای و کلاغی...
که هیچ وقت به خانه اش نرسید...!!
کاش دنیا یکبار هم که شده
بازیش را به ما می باخت مگر چه لذتی دارد
این بردهای تکراری برایش؟!
دو وقــت دلــم مــي گــيــرد ..
يكــي وقتــي بــا "بــــلــــه" جــواب مــي دهــي
يــكــي وقــتــي "شــــمــــا" صــدايم مــي كــنــي ..!!!
چــگــونه صــدايــت كنــم كـه بــا "جــــانــم" جــواب دهــي؟
و "تــــو" صــدايــم كــنــي؟!!
دلم که برایت تنگ میشود... رو میکنم به کاکتوس کنار تاقچه....
کاکتوس به نظرم شکل توست...
- بامزه و وحشتناک-
با همان تیغ ها کمی احساساتم را
می خراشد...
ولی من میخندم...
آخر مادرم میگوید
شاید این ماه کاکتوست گل بدهد...
تاریک بــاد !
خـانـه ی مــــردی که . . . نــمی جنـگـــــد
بـــرای زنـی که . . .
.
.
.
دوستـــش دارد .. . .
امــیدوارم توىِ "زندگــــــــيت" جــزءِ اون دسته از اَفـــ ـــرادى باشی که :
اگه یکی از پُشت چشماتو گرفت ،
فقط يه نفر تو ذهـــنت بیاد ، نه چند نفر
گذشته که حالم را گرفته است !
آینده که حالی برای رسیدنش ندارم !
و حال هم حالم را به هم میزند
چه زندگی شیرینی!...
فقط برای خودم هستم " مـــن...! "
خودِ خودمـــــــــ ـ ـ ـ ...
نه زیبایم و نه عروسکی و نه محتــــــاج نگاهی...!
برای تو که صورتــ ـــهای رنگ شده را می پرستـــی
نه سیرتــــــ آدمها را ،
هیــــــچ ندارمــــــ...
راهت را بگیر و برو....................
حوالی من٬ توقفـــ ممنـــــــــوع استـــ
بیــشتریــن ضربــــہ رو بهـــ ــترین آدمــآ میخورنـــد
؛
واســــہ خوبے هـــــاتــون |حـــد|بــزاریــــــــد !
خیـــــــــلی حرف است
که تو هــر روز در گلویت
خاری کُشنده احساس کنی !
برای کسی که
بدانی
حتی یک بار در عمرش
به خاطرِ تو بغــض هم نکرده است ...
دانه دانه
رج به رج
کلاف آرزوهایم را
با میل خیال تو
بافتم،
سر کلاف به دست تو افتاد...
چه کردی؟
شکافتی شان؟!؟!؟!؟!
صِدایــت نِمیکُنــــم...کِــــه بَـــرگـــردی...
مُهِـــم بـاشـم؛خــودت بَـرمیگـردی
آنقدر برای تو بوده ام....
كه دیگر "من" برایم غریبه است...
اینگونه است كه وقتی می روی..
می میرم...
چون نه تو را دارم و نه خودم را....
اگر
مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل
اسب دونده باشی،سوارت می شوند…. فقط از فهمیدن تو می ترسند!
.
.
.
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش دکتر علی شریعتی
.
.
.
کویر!
کویر نه تنها نیستان من و ماست که نیستان ملت ماست و روح و اندیشه و عرفان
و ادب و بینش و زندگی و سرشت و سرگذشت و سرنوشت ما همه است. دکتر علی
شریعتی
.
.
.
روحی که هم معنی دوست داشتن را می فهمد و هم
زیبایی اشک را ،هم می جنگد و هم می داندکه سر بر زانوی مهربان او نهادن ودر
زیر دستهای نوازشگرش -که دو مسیح خاموش اند- لذت تسلیم رام بودن ، از شکوه
آدمی نمی کاهد!دکتر علی شریعتی
.
.
.
تصویر همه از یک زندگى
مطلوب و یک دنیاى ایده آل بیشک یکى نیست. اما با اینهمه مقولات و مفاهیم
معینى در طول تاریخ چند هزار ساله جامعه بشرى دائما بعنوان شاخص هاى سعادت
انسان و تعالى جامعه به طرق مختلف برجسته و تکرار شده اند، تا حدى که دیگر
بعنوان مفاهیمى مقدس در فرهنگ سیاسى توده مردم در سراسر جهان جاى گرفته
اند. آزادى، برابرى، عدالت و رفاه در صدر این شاخص ها قرار دارند.تمام
مبارزات طبقاتی در تاریخ بشری بر همین مبنا بوده و هست…دکتر علی شریعتی
.
.
.
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم دکتر علی شریعتی
.
.
.
من
رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی
عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. دکتر
علی شریعتی
.
.
.
و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛
عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند
ودر قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد;سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در
قلب مالامال از درد…! و این, رنج است دکتر علی شریعتی
.
.
.
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود
هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟ دکتر علی شریعتی
.
.
.
دکتر
شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که
برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل
بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن
سن و سال، زن داشت. !… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می
گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار
می کشیدم و کچل شده بودم دکتر علی شریعتی
.
.
.
هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند دکتر علی شریعتی
این روزها فهمیدن زبان مادری سخت شده است
قبلتر ها وقتی می گفتند: دوستت دارم
معنی فارسی اش ساده بود
اما حالا “دوستت دارم” هزار معنی مختلف می دهد
الا دوست داشتن . . .
.
.
.
طب مدرن
طب سنتی
طب سوزنی
همه را امتحان کرده ام
درد بی درمان است درد دوریت !
.
.
.
از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ، هم بسازد
.
.
.
مسافرترین آدم دنیا هم
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش
” زود برگرد “
طاقت دوری ات را ندارم . . .
.
.
.
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت . . .
.
.
.
فکر کنم
به بوی عطر تو حساسیت دارم
همین که در ذهنم می پیچد
از چشم
اشک می آید…
.
.
.
این روزها بدجور به تو آغشته ام ، از صافی ردم کن و ببین که جز تو هیچم نمی ماند .
.
.
.
خـیـــلـــى بـــده احــســاس کــنــى مــثــل دارویــى
فقط وقت نیاز ازت استفاده کنند . . .
.
.
.
نقـش یـــک درخــت خشک را
در زنـدگی بازی میکـنم
نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم
یا هیزم شکن پـیــر…
.
.
.
“بربادرفته”
صد بار بهتر است از
“از یاد رفته “…..
.
.
.
من درد میکشم
تو اما چشم هایت را ببند!
سخت است بدانم میبینی و بیخیالی . . .
.
.
.
اگر میداد لیلی کام مجنون …
کجا افسانه میشد نام مجنون …؟
.
.
.
گاهی دوست دارم بدون پک زدن
فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد
شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من . . .
.
.
.
صدایت نمیکـــــنم که برگـــــردی
مهــــــم باشم
خودت برمیگردی . . .
.
.
.
دلم یک آلزایمر خفیف می خواهد
آنقدر که یادم نرود
به نفعم است که به چند زبان زنده ی دنیا سکوت کنم . . .
.
.
.
این موهبت الهی ست صبح چشم بگشایی و یادت بیاید
دوستی داری آبی تر از آسمان ، زلالتر از شبنم و روشنتر از صبح . . .
.
.
.
کفرم را که در می آوری ، ایمانم به عشق بیشتر میشود !
.
.
.
عشق فراموش کردن نیست ،بخشیدن است
گوش کردن نیست ، درک کردن است
دیدن نیست ، احساس کردن است
جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است
حتی تنها . . .
.
.
.
به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند
با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است . . .
.
.
.
گاهی اوقات باید خدا رو شکر کنی
یا اصلا بغلش کنی و ببوسیش
که به چیزی که یه روزی میخواستی نرسیدی …
.
.
.
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر / به مرام تو گرفتار و به یاد تو اسیر . . .
.
.
.
بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !
اما …
از چشـــــم هایشان معلوم است ؛
که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت ،
گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته …
.
.
.
حریقی به جانم زدی با نگاهت / دلم را ربودی تو با روی ماهت
سیاهی برفت از تمام جهان / چو دیدم به یک لحظه چشم سیاهت . . .
.
.
.
گاهی “دوست داشتن” پنهان بماند قشنگ تر است
دوست داشتن را باید کشف کرد ؛
درک کرد ، و از آن لذت برد …
.
.
.
گاهی مرا یاد کن
من همانم که اگر ساعتی از من بیخبر بودی
آسمان را به زمین میدوختی . . .
.
.
.
ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ ﮐﻪ : ﺁﯾﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟
ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ : ﺁﺭﯼ
.
.
.
هزار کلمه بر جای خالی ات ریختم اما پر نشد ، به گمانم از جنس بی نهایتی .
.
.
.
تقصیر تو نیست!
همیشه همین گونه بوده ،
برو اما من پشت سرت دست نه ،
دل تکان می دهم . . .
.
.
.
وقتـی یه زن ســیگار کشید
یعنــی دیگه گریه جواب نمیده
و وقتی مــردی اشک ریخت
بدون کار از ســیگار کشیدن گذشته . . .
.
.
.
از “ماندن” که چیزی نمیدانی
لااقل
درست ” رفتن” را یاد بگیر . . .
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر
داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه
بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و
تابلو را کنار پای او گذاشت و...
آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه
نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده
است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی
است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار
جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و
لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
زن جوانی بستهای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچهاش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچهای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...
زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
وقتی
که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد،
که در نهایت تعجب دید بسته کلوچهاش، دست نخورده مانده .
تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچهاش را از کیفش درنیاورده بود
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی
جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه
دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک
بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل
شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر
لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به
سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و
خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش .....
همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره ..... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچههام میخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل
آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست
که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت
نداشت.
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد....
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
«
من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه
خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد. اگر کتاب مقدس
را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست.
اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا
اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که
جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز
کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست
راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج
شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را
از نظر گذراند.
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت
و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز
کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »«
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر
مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم
نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت
مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.
سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...
برای
اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده
بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب
ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و
به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه
افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش
به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب
برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با
آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود
اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس
جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط
برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا
امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که ...
بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ:
«صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای
جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!
در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :
شکایتی
از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام
خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.
بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و ...
دستور
صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر
لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز
دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :
پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس
بزودی
سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،دستگاه
تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز
گردید . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار
گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند .
نکته
جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در
یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و
غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :
تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی
تا قوطی خالی را باد ببرد!!!!